غریب ره عشق
کاش انسان همانند شمع یک روز زندگی میکرد. اما در کنار پروانه خود... 
قالب وبلاگ

کسانی که شهامت عاشق شدن را دارند، باید شهامت دردکشیدن را هم داشته باشند.

[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 20:8 ] [ بهار ]

سلام

سلام به همه ی دوستای خوبو مهربونی که هنوز فراموشم نکردن

اول از همه یه خبر خوب دارم برات ٬اگه تونستی حدس بزنی!

خوب بذار خودم برات بگم٬ الان بهترینم کنارمه٬ اونی که همیشه عاشقش بودم٬ همهونی که براش

میمردم٬همونی که هرشب از خوبیاش برات حرف میزدم٬بلاخره بهم رسیدیم٬آره درست فهمیدی باهم

ازدواج کردیم٬الان کنار دستم نشسته خیلی دوس دارم ازش بخوام چند خط برامون بنویسه!

نیدونم قبول میکنه یانه! اما امتحانش مجانیه!

بهترینم٬ افتخار میدی !!؟

سلام.......

اولآ ممنون که بهم افتخار دادی که تو وبلاگت با دوستات صحبت کنم.

من ....نمیدونم برا معرفی خودم چی باید بگم! بهار عزیزم خیلی بهم لطف داره که منو بهترین میدونه! اونم کسی که خودش بهترین بهتریناس٬ و هر چی خوبیه تو وجود نازنینش جمع شده. با وجود خوبو مهربونش و در کنار این همه احساس پاکی که تو قلب بهار من هست٬ من خودمو خوشبخت ترین موجود تو تموم کائنات میدونم.خیلی خوشحالم که دارمش و با تموم وجودم بهش افتخار میکنم.......

خیلی دوست دارم بهار عزیزم ٬ خیلی.....

 

[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 19:51 ] [ بهار ]

سلام...

وآی که چقد دلم برا وبلاگم وشما دوستای گلم تنگ شده بود....

بعد از یه مدت طولانی امشب اومدم تا یه سری بزنم به دفترخاطراتم که هر پستش،هر خطش،هرنظرش برام پراز خاطرست....

باورت میشه منی که اینقد به وبلاگم وابسته بودمو اگه یه شب نمیومدم وبا ترانه درد دل نمیکردم شبم صبح نمیشد....

حالا شاید نزدیک دو ماه باشه که حتی یه سر کوچیک بهش نزدم ببینم چه خبره...
امشب که اومدم اول رفتم سراغ نظراتم!آخه میخواستم بدونم تو این مدتی که نبودم منواز یادت بردی!یا نه!

هراز چندگاهی اومدی ببینی این بهار چیکار میکنه...اگه برات بگم تو این مدتی که نبودم چی کشیدم باور نمیکنی!

تاحالا شده توزندگیت تو یه شرایطی گیرکنی ومجبور باشی که بسوزیو بسازی!!!
بعد یهو به خودت بیای ! بگی ای بابا این چه زندگیه! لیاقت من این نیست! حق من این نیست!

بعد بخوای خودتو ازین مردابی که توش گیر افتادی بکشی بیرون!اینایی که برات گفتم شرایطی بودن که خودم گرفتارش بودم...

میگم بودم چون الان دیگه نیستم...
بگذریم...

حالا ! تا حالا شده دنبال یه گمشده باشی که آرزوشو داشتی! اما ناامید باشی از داشتنش! بعد یهو یه معجزه اتفاق بیفته وگمشده تو پیداش کنی! وبرا همیشه مال خودت بشه...اینم برام اتفاق افتاد!

گمشده مو پیداش کردم حالا میخوام روزی هزار بار براش بمیرم و بهش بگم چقد دوست دارم بهترینم...
بگذریم.....

امشب خیلی دلتنگم...آخه بین منو بهترینم یه دیوار بلند کشیدن...چقد دلم براش تنگ شده..
بگذریم....

چرا ما آدما وقتی پیش همیم قدر همو نمیدونیم!وقتی از هم جدا میشم دلتنگ میشیم!
چرا عادت داریم دور خودمون یه دیوار بلند بکشیم..چرا عشقمونو ابراز نمیکنیم...چرا بی دلیل عزیزمونو از خودمون
میرنجونیم؟..نه با حرف...فقط با نگاه...با همون نگاهی که تو چشاش خیره میشیم وبا زبون دلمون
بهش میگیم عاشقتم...چرا اون نگاه گاهی میگه..نزدیکم نیا...من دوست ندارم..

اما باز وقتی ازش جدامیشیم دلمون
واسه شنیدن صداش پر میکشه........


[ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 0:34 ] [ بهار ]

سلام...امروز یه احساس خاصی دارم...یه احساس شیرین...یه احساس قشنگو دوست داشتنی...یه احساسی که اولین باره  اومده سراغم...شاید با خودت بگی این بهار! که

همیشه یه احساس خاص داره...آره درسته من همیشه احساساتم خاص بوده و هست و خواهد بود...میدونی دوست دارم احساسات قشنگو همیشه تجربه کنم...امروز خیلی هیجان

زدم...خیلی خوشحالم...آخه امشب بهترین شب زندگیمه..میخوام امشبو جشن بگیرم! یه جشن کوچولی دو نفره...اما اون کنارم نیست...ولی میتونم کنار خودم حسش کنم..چون

همیشه تو قلبمه...همه ی وجودم پر شده از عشقش..از نفسش...امشب تولدشه...وااای خدا جون امشب شبیه که همیشه آرزوشو داشتم..همیشه دوست داشتم اگه یه روز یا حتی یه

لحظه از عمرم مونده...اون یه لحظه رو بهم فرصت بدی تا بتونم تولدشو...آغاز شدنشو...همونی که میدونم فقط برای من آفریدش ...برای خود، خودم...بتونم تولدشو بهش

تبریک بگم...و بهش بگم: بهترینم امشب شب توئه..شب اومدنت به این دنیا با همه ی قشنگیاش...شب آغازت برای من...چقدر خوشحالم که دارمت...چقدر حسودی میکنم به خودم

وقتی میبینم تو رو دارم...تویی که همه ی زندگیه منو برا خودت گرفتی..تویی که حاظرم برای خوشحالیت نفسمو بدم...تویی که...

بهترینم....تولدت مبارک.....چقدر باشکوه و زیبابوده لحظه اومدنت...وااای خدا جون ! صدام میلرزه وقتی میخوام بگم:... باورم نمیشه که همچین زیبایی رو فقط برا من آفریدی...

بهترینم! نمیتونه بیاد وبلاگ واحساسات منو بخونه..ولی درگوش نسیم خنک پائیزی آروم احساسمو میگم تا بره پیشش، کنارش بشینه وآروم موهاشو از رو صورتش کنار بزنه ویواش در گوشش بگه : بهار میگه! بهترینم...تولدت مبارک....

خداکنه صداموبشنوه....

 

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 0:2 ] [ بهار ]

 این بار هم برات یکی از عکسایی که خودم گرفتمو

گذاشتم ! با یه شعر که خیلی دوسش دارم ...

[ جمعه چهاردهم آبان 1389 ] [ 1:24 ] [ بهار ]

سلام...دیشب ترانه ی عزیزم برام یه شعر فرستاد که واقعا منو تو فکر فرو برد....

من یه عکس از داخل هواپیما از اسمون گرفته بودم که خیلی دوسش دارم وهروقت نگاش میکردم

احساس

خوبی بهم دست میداد...این شعرو روش نوشتم تا ازین به بعد که این عکسو میبینم این شعرو هم

بخونمو زندگی رو با همه ی وجودم احساس کنم.....

 

[ جمعه سی ام مهر 1389 ] [ 1:19 ] [ بهار ]

و بدان که بی رنگی بیت
از بی طاقتی است  

وحوصله بافتن واژه ها در من
خیلی وقت پیش در کوچه ای بن بست

به دیواری اجری زل زده بود
اه
دست راستم دیگر راست نمی نویسد

سطر ها در هم ریخته وعبارات
کاش همه چیز راست میشد

مثل بادی که در را در هم میکوبد
ودر را به ارتعاش در میاورد

سکوتم را در هم شکسته ای
شاید ارتعاش دراز بی طاقتی نیست

از بی میلی اطرافیان در نبستن ان است
سایه ی خودکارم در تاریکی شب

یک رنگی ان را در هم میشکاند
و سفیدی کاغذ

خاطره ی ماه را در می ازارد
کلمات ساده می نویسم

اری
انکه میداند میداند

که چرا حرف ها اینطور به هم دوختم و ومیدوزم

زیر قطره های ریز باران
همگام با یادت

در لطافت غروب نازنین
در کوچه های رو مشگان قدم میزدم

رد پائی بر جای نماند
بی انکه بادی ان را پاک کرده باشد

دیدار
واژه ی نا اشنای من

چند بار تکرار شد
اما به خاموشی رفت

و هستی من بغض کرد
کاش حرفای ان را

بار دیگر بهم می دوختی
به ندیدنت عادت کرده ام

اما به نداشتنت ، نه!!
ندیدنت التهابی رو به خاموشیست

اما نداشتنت
قدم زدن ثانیه های من
در کوچه ای بن بست و یک طرفه است
وباید رفت تا انتهای کوچه های انتظار
زیر باران ، یا برف و یا نور خورشید
کاش ثانیه های انتظار
تا مرز شصت می رفت و در استانه ی با تو بودن می تپید.........


[ شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ] [ 1:9 ] [ بهار ]
سلام بهار..............
امید داشتن

هرگز ریسمان امید را رها مکن .وقتی احساس می کنی که دیگر تحمل نداری جادوی امید است که به تو توانایی می دهد تا راه را ادامه دهی.اعتماد به نفس را هرگز از دست مده ؛ تا آن زمان که باور داری

توانایی ؛ دلیلی داری تا بکوشی .هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده ؛ بر آن چنگ بزن ؛ آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود .این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم می زند. پیروزی

و شکست در چگونگی احساس ما نهفته است .احساس ماست که ژرفای حیاتمان را نشان می دهد.روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند.صبور باش و ببین که آنها در گذرند .در یاری

جستن از دیگران تردید مکن.امروز یا فردا ؛ همه بدان نیازمندیم .از عشق مگریز به سوی آن بشتاب ؛ که عشق ژرف ترین شادی هاست .چشم به راه آنچه که می خواهی نمان .بلکه با تمام وجود آن را بجوی ؛

و بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد اگر تدبیرها و رؤیاهایت با امیدهای تو همسو نشدند ؛ تو راه گم نکرده ای هر آینه که چیزی نو از خود و زندگی بیاموزی ؛ بدان که پیش رفته ای .داشتن احساس

نیکو به زندگی در گرو داشتن احساس نیکو به خود است هرگز خنده را از یاد مبر ؛ و غرور نباید مانع گریستن تو شود .

با خندیدن و گریستن است که زندگی معنایی کامل می یابد......



همیشه پر امید باشی بهار

[ سه شنبه بیستم مهر 1389 ] [ 2:28 ] [ بهار ]
این شعرو فقط واسه ترانه میذارم ..یه شعر از سهراب...اخه نمیدونی چه شعر نازی برام تو نظرات پست قبلی  گذاشته

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمی کرد...
وخاصیت عشق اینست.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، ان وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا اب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را...

مرا گرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستند.
من از حاصل ضرب تردید وکبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است...
بیا تا نترسم....

[ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 1:32 ] [ بهار ]
سلام...بعد از چند روز اومدم تا بنويسم...موندم چي بنوسيم...تا اينکه چشمم افتاد به يه کتاب ادبي که رو ميز برادرم بود...
برداشتمو رفتم تو ليست داستانهاش ، يه داستان که اسمش بود :پيرمرد عاشق نظرمو به خودش جلب کرد....!!!
داستان از زبون يه خانوم پرستار که شيفت عصرکاريش تو بيمارستان بوده ومريضايي که اونروز تو بيمارستان ميان بود...
دوست دارم برات بگم فکر کنم براي تو هم جالب باشه...
کشيک بودم.چند ساعت بعداز ظهر رو مريض نداشتيم.عصر با دوستم تو درمانگاه نشسته بوديم.4ونيم 5بعد از ظهربود که از دور چهره شان
پيدا شد.پيرزن وپيرمردي دست هم را گرفته بودن وبه سمت درمانگاه ما ميامدند.دوستم گفت:
-فکر کنم خواب بعدازظهرشان را گرفته ان چائيشان را هم خوردن و حالا اومدن  يک سري به مابزنن.
-لبخند زدم ونگاه منتظرم را به انها که نزديک ميشدن دوختم.
-سلام.
-سلام خانوم پرستار.
-پيرمرد جواب داد.
دوستم گفت:چي شده پدر جان؟
-جان شما سلامت. ماجاي شما خالي، ظهر خوابيديم عصر چايي ريختيم(دوستم به من نگاهي کرد ويواشکي چشمک زد.من هم سرم را پايين انداختم)
.که حاج خانوم از خواب بيدار شد، ديدم صورتش کج شده.
معاينه ش کرديم فکش به سمت چپ منحرف شده بودودهانش خوب باز نميشد.رفتم به اتاق رزيدنتمان تلفن بزنم.دوستم داشت با انها شوخي ميکرد:
-حالا بگيد بلاخره چايي رو خورديد يانه؟
-نه ! نه! نه! نه به جان خودش، اصلا از گلوم پايين نرفت.(اشک در چشمان پيرمرد جمع شد.)
-نگران نباشيد بابا ! چيزي نيست فکش در رفته. حاج خانوم رو خسته کردي ، خمازه کشيده فکش جابه جاشده. الان دکتر مياد جاميندازتش.
-خدا از بزرگي کمتان نکنه.
رزيدنتمان اومد. تلفني شرح حال مختصري از مشکل بيمار رو گفته بودم. بعد از سلام و احوال پرسي داشت اماده ميشد.
پرسيد: چند سالت هست؟
-نود و 3سال سال.
-حاج خانوم چي؟
-نودو3 سال ، ما همسنيم. ماشاا...(پير مرد ياد گذشته ها افتاده بود) ادامه داد:
- ما شانزده سالگي ازدواج کرديم همسايه بوديم.
دکتر همچنان مشغول کار بود تا تق...صدايي امد.
- بيا پدر جان ، اين هم حاج خانوم صحيح و سالم تحويل شما.
پیرمرد انگار باورش نشد به سمت خانومش رفت ودستانش را دو طرف صورت زن گذاشت وخوب بررسی کرد، بعد گفت:
- درد نداری؟
زن سرش را به علامت نفی تکان داد.پیرمرد با نیم لهجه ای که داشت از او خواست که دهانش را باز کنه و اونوقت بود که شروع کرد به تشکر و دعا.
دکتر گفت:
-خواهش میکنم پدر جان. ان شاا... که همیشه سالم باشین .شماها که از ما سالم ترین.
پیرمرد گفت:
-نه بابا ! امروز توی راه اینجا به حاج خانوم همین رو گفتم ، گفتم مادیگه پیر شدیم
.پامون به اینجور جاها داره باز میشه. دکتر گفت :
نه پدر ! اینکه درد پیری نیست . جوونهاهم اینطوری میشن .
پیرمرد نگاهی به همسرش کرد . چادر گلدار زن را که روی شانه هایش بود ،با دستان پیرو لرزانش روی سرخانومش  مرتب کردو گفت:
- به خدا حرم اقا امام حسین (ع) به زینب کبری (س) قسمش دادم که منو بدون اون رو زمین نگه نداره .
دکتر روسری زن رو دور سر و فکش محکم پیچید و گره زد.
- پدر تا فردا این را باز نکنی تا دوباره چانه ش در نره.
- به چشم!
- به سلامت پدر جان.
- دوباره چادر همسرش را با مهربانی تمام روی سرش مرتب کرد . زیر بازویش را گرفت و با هم از انجا دور شدند.
دوستم گفت : این حاج خانوم از وقتی امد و رفت یک کلمه هم حرف نزد!!!!
دیگر دیده نمی شدن . دلم براشون تنگ شد....
منم بهار:: نمیدونم بعد از خوندن این داستان چه فکری بهت دست داد یا چه حالی شدی....!!!!
من که با خودم گفتم : این داستان جوابیه واسه حرف اونایی که میگن عشق و عاشقی مال همون دو روز اول زندگیه ...
چند وقت که ازش گذشت دیگه فراموش میشه  و همون عاشق و معشوقی که واسه هم میمردن از هم سیر میشنو دعواها و اختلافات بالا میگیره
من نمیگم دعوا نکنیم...اتفاقا دعوا نمک زندگیه اما دعوای سازنده و با احترام.......الان زندگیه ادما پر شده از توهین و ....
پس اگه ادما اینقدر پیچیده شدن که نمیتونن عاشق هم بمونن !!! پس امثال این پیرمردو پیر زن از کجا میان... از اسمون...؟؟؟
نه اینطور نیست همه ی ما میتونیم یه همچین زندگیی داشته باشیم... اگه عاشق هم باشیم و عاشق برا هم بمونیم..
فقط اگه بتونیم معنی کلمه ی تفاهم رو در بیاریم و درک کنیم...
تفاهم از 3 تا (ت) تشکیل شده... تواناییه تحمل تفاوتها.....
یعنی که ما اونقدر شباهت هامون با طرف مقابل  زیاد باشه که به خاطر شباهتهامون تو تفاوتامون با هم کنار بیاییم...عشق
این 3 تا (ت) همه ی زندگیه ... همه یه راز عاشق موندنه..... من یکی از معنی هاشو گفتم ... چون اگه بخوام بگم هزارتا میشن با هزار تا زیر مجموعه ....
کاش خدا بهمون عاشق موندنو بیاموزه.......  

[ چهارشنبه هفتم مهر 1389 ] [ 0:14 ] [ بهار ]
.: Weblog Themes By Bia2Skin :.
درباره وبلاگ

بهترینم ! دوستت دارم .......

من بهار ...! تا به امروز 21 بهارو حس کردم....چه زیباست
و چه زیباست: تابستونو. پاییزو. زمستون......
امکانات وب